یاس و مادر بزرگ

من و امیر علی
نویسنده : یاس و مادر بزرگ - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ تیر ،۱۳٩٠
 

سلام دوستای خوب من و مانی

من اومدم تا یه عالمه خبر بدم

اول اینو بگم که این عکسم دیگه خیلی خنده داره

آخه من خیلی بزرگ شدم انشالا عکس جدیدم با امیر علی پسر عمه جونم میاد بالا

راستی خبر دارین من  وقتی میرم خونه عمه جون یا خونه ی مانی دیگه تنها نیستم

این روزها هم خوشحالم  هم کمی بدحالم چون منو کسی بغل نمی کنه

همه میگن تو بزرگ شدی مانی امیر علی رو میذاره تو بغلم خیلی دوستش دارم

خیلی بامزه س نمی تونه حرف بزنه با آب دهنش صدا در میاره

یه خبر دیگه سرسره خریدم ولی نمیتونم زیاد سوارش بشمو سر بخورم

هوا گرم شده داغ داغه شبا میشه بازی کنم

راستی شعر های زیادی یاد گرفتم

نشونی میوه های تابستونی رو بلدم

تازگی ها رقص قر دارم یاد گرفتم

ازاینجا برای همه بوس می فرستم

عید تولد امام حسین علیه السلام مبارک باد

از مانی باید عیدی بگیرم

برم که از ددی هم عیدی بگیرم

دوباره بوس بای


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : یاس و مادر بزرگ - ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ،۱۳۸٩
 

سلام سلام سسسسسسسسسسسسسسسسلام

من اومدم تا از خودم خیلی خبرا بدم

اول بگم که دلم واسه اینجا و اونایی که همیشه میان اینجا دلم تنگ شده

میدونین چرا دیر کردم؟

آخه خیلی کار دارمو سرم حسابی شلوغه

همین دیروز به مامانم گفتم این سیدییه کارتون منو از دنیا غافل کرده !

راستی من ۵ ماهه که همراه بابا و مامانم به شمال ایران شهر نور اومدیم و اینجا دیگه زندگی می کنیم

ساحل دریا و جنگل زیبا خیلی قشنگه اما دوری از مادربزگ ها و پدر بزرگها و همه ی فامیل خیلی غمگینه

اما من با دیدن کارتون و نقاشی و گاهی هم بازی با گربه ها از پشت شیشه ی پنجره ی خونمون خودمو سر گرم میکنم

وای که چقده دلم واسه ی شهروند فرمانیه تنگ شده

نمیدونیین چه حالی میداد وقتی آقا ددی منو به شهروند می برد

من می نشستم توی سبد می گفتم ال می خوام بل می خوام اینو می خوام اونو می خوام

آقا ددی می گفت چاکرتم یاس خانوم

مانی می گفت یکی یک دونه ی من عزیز دوردونه ی من ..........

یادمه تو راهه شهروند با مانی آواز می خوندیم ..........

شهروند درشو نبند ما اومدیم درو با شیشه نبند ما اومدیم اونوقت ٢ ساله بودم

حالا دیگه ٣ سالم تموم شده حرفای درستو حسابی بلدم و تازه برای بعضی چیزا حرفای خوشگل می خونم

مانی میگه شعر میگم والا نمی دونم شعر چیه

اونروز با مانی رفته بودیم پارک کودک یه اقای پیری اونجا گل می کاشت از مانی پرسیم

این آقاهه کیه ؟

مانی گفت این آقاهه بیچاره باغبونه

پرسیدم اون چیه رو دوششه ؟مانی گفت اون بیله باغبونیه

یه ذره فکر کردمو گفتم

این باغبونه بیچاره بیل رو دوشش میذاره

برای ما بچه ها گل های خوب می کاره

که یهو مانی منو بغل کردو بوسید گفت قربونه یاس شاعرم برم..........

یه بار واسه برگهای درختاکه خیلی دوستشون دارم شعر خوندم از خودم گفتم

برگ درختان سبز رنگو وارنگه اه اه اه ......

شهر بزرگ تهران از همه رنگه اه اه اه

پرچمه ایرانه ما همش ٣ رنگه سبزو سفیدو قرمز چقده قشنگه

البته بیشتر شعر و شاعریه من وقتیه که تو بغل مانی توی ماشین آقا ددی نشستیمو داریم گردش می کنیم

هر چیزی که اسمشو از مانی میپرسم براش شعر می خونم

راستس یه روز مانی یادم داد که هروقت از پله بالا میرم یا پایین میام ، بگم یا علی

ولی من فورا خوندم که

علی علی یارته خدا نگهدارته

فک کنم می خوام شاعرشم ها..............

شب خوش تا بعد


 
comment نظرات ()

 
الو سلام مانی تو خوبی؟ بیام پیش تو؟
نویسنده : یاس و مادر بزرگ - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ مهر ،۱۳۸٩
 

سسسسسسسسسسسسلام

الو سلام مانی خوبی؟ کجایی؟

ساختمان یاسی؟

من می خوام بیا م  پیش تو 

 حاضرشم بیام؟

منو می بری مهد کودک؟

می خوام برم مهد کودک که با دوستام بازی کنم

مانی    ددی کجاس؟

منو می بره شهروند ؟

خرید دارم چیزی لازم دارم

بیام بریم شهروند؟

............................................یاس ٢سال و٩ماهه میاد خونه مانی و مانی نیست به مبایل مانی زنگ میزنه

الو سلام مانی 

کجایی؟

باز رفتی دوست بازی!!!!!!!!!!!!

من اومدم ساختمان یاس تو نیستی چرا؟

منو تنها گذاشتی رفتی؟!!!!!

زود بیا باشه؟

 


 
comment نظرات ()

 
عید نوروزتان مبارک باد.....اما مامانجونم کجاس؟
نویسنده : یاس و مادر بزرگ - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اسفند ،۱۳۸۸
 

مانی چند روزی بود که رفته بود خونه ی مامانجون

مامانجون مادر بزرگ بابائیه که خیلی مهربون و دوست داشتنیه

هر وقتی که منو می بینه فورا می خنده و با شادی برام می خونه

آخه اون روز که توی بغل مانی بودم تلفن زنگ زده بود

مانی ناراحت بود و سفارش می کرد به آمبلانس زنگ بزنید

پشت هم می گفت به دکتر بگین بیاد تا من بیام

منم که ساکت بودم همه ی حرفا و خبرای بیماری مامانجونو فهمیدم

فردا ش به مانی تلفن زدم پرسیدم مامانجون خوب شد؟

که مانی جونم رفته بود خونه ی مامانجون

خداجون چقده فکر و خیال تو سرم بود اما هیچ کس نفهمیده بود که منم به اندازه ی  بزرگترام نگران بودم

همش هواسم به صحبتاشون جلب بو دکه بفهمم چه خبره ! تا اینکه......

روز پنجشنبه ٢٩ بهمن بابام با عجله اومد خونه لباس مشگی که برای امام حسین پوشیده بود دوباره پوشید

مامان مصی هم پوشید منو حاضر کردن با عجله رفتیم خونه ی مامانجون

همه اونجا بودن مانی صورتش فرق کرده بود اما تا منو دید به من خندید و منو بوسید

من همه جای خونه رفتم تو همه ی اطاقا آشپزخونه حیاط همه جا دنبال مامانجون گشتم

وقتی دیدم نیست از مانی پرسیدم پس کجاست ؟

مانی چیزی نگفت منو بوسید و محکم فشارم دادسرمو گذاشتم روی شونه ی مانی

منم یواشکی گریه کردم

شب که همه رفتن بعضی هام بودن من یواشکی رفتم گوشی تلفن مامانجونو برداشتم

شماره ی آمبولانسو گرفتم پرسیدم آمبولانس؟ مامانجونو کجا بردی؟ چیکارش کردی؟

که یهو همه پریدن دور من جمع شدن .به من گفتن مامانجون خوب شده رفته پیش خدا

ازون روز تا حالا همش دارم فکر می کنم خونه ی خدا کجاس مامانجون دیگه نمیاد؟

که برام شعر بخونه و دست بزنه؟

آخیش چه مامانجونه با حالی ! تا من وارد اطاق یا خونش می شدم بلند بلند

می گفت همگی با هم دس بزنید یاس اومده یاس اومده با کوه الماس اومده یاس اومده

خودشم دست می زدو با اون صورت مهربونش می خندیدو شادی می کرد

به قول مانی یادش بخیر


 
comment نظرات ()

 
اینروزها
نویسنده : یاس و مادر بزرگ - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ بهمن ،۱۳۸۸
 

سلام  سلام..........

جند بار پی در پی سلام می کنم اونم با صدای کشیده و بلند تا بلاخره جوابمو بدین

اما برام خیلی جالبه من به هرکس سلام میکنم همه ی اهل خونه با هم  جوابمو میدن

تا که وارد به خونه ی مادر بزرگ یا خونه ی فامیل  میشم زودی سلام میکنم در واقع با سلام صداشون می زنم

اما همه ی اهل خونه میگن سلام یاس خانوم خوشامدی

راستی هفته ی پیش رفتیم خونه ی مانی هرچی سلام کردم مانی جواب نداد

غصه خوردم همه جای خونه گشتم اما مانی رو پیدا نکردم

مامانم گفت مانی نیست  رفته قم تا مراسم اربعین حسینی رو خونه ی مامانجون روبراه کنه.

راستی اسم خدمتکار مامانجون برام عجیب غریبه

نمی دونم چرا که از اسمش خندم میگیره

مانی میگه بتول  منم غش می کنم از خنده

راستی استخر بادی منو مامانم باد کرده 240 تا توپ برام خریده و ریخته توی استخر

منم با تلفن به همه خبر میدم  همه خوشحال میشن

پریشب که از خونه ی مانی بر میگشتیم خودمو به خواب زدم که بمونم اما یه دفه به خواب رفتم

میدونی وقتی اونجا می خوابم براحتی میام خونه دیگه گریه نمی کنم

چند تا شعر یاد گرفتم از شعر تنبل جاش تو رختخوابه خیلی خوشم میاد

الهام جون همسایه خونه ی مانی اینا که تو طبقه ی سوم  زندگی میکنه

  از توپ دلش یه نی نی بیرون اومده که اسمش هستی شده

وای خدای من......... هستی خیلی کوچولووه من با دستام اندازه ی هستی رو نشون میدم دلم ضعف میره.............

هستی می می می خوره

مانی میگه منم وقتی کوچولو بودم مثل هستی بودم

من شیر آبه خوردم بزرگ شدم

دیگه پوشک ندارم میرم دستشویی خودم میرم دیگه بزرگ شدم

آخ الان دستشویی دارم .........صندلیه مانی نجس نشه.........!!!!!!!!!!!؟

دیشب وقتی تو اطاق مانی بودم داشتم خودمو خیس می  کردم که یهو به مانی گفتم نجس نکنم؟!

وای اتیش بازی خیلی حال داد از پنجره ی اطاق مانی تماشا کردیم

22 بهمن  همه ی آسمون خدا با فشفشه رنگی رنگی شد

دیگه برم  شب خوش بای .........


 
comment نظرات ()

 
ماجراهای یاس
نویسنده : یاس و مادر بزرگ - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۸
 

سلام

من اینروزها ماجراهایی  دارم که برای همه مشکل ساز شده

ازقبیل :

کلیپس یا گیره ی سرمو گم میکنم و بعدش هم به همه تلفن میزنم و میگم کلیپسم گم نشه !!!!!!!! کلیپسام نیستن حالا گم نشن؟ با صدای غصه دار میگم که همه یادشون نره

اونوقت همه ی اونا بسته بسته برام تهییه می کنن!

آخه موهام کوتاه و پیچ یچیه مجبورم با سنجاق سر یعنی همون کلیپس خودمو خوشگل کنم

ماجرای دیگه اینه که همیشه دوست دارم بابام موقع خوردن غذا خونه باشه آخه بابام شبها دیر میاد درست وقتی که من خوابم

مامان میگه ٢ ماهه دیگه بابات رزیدنتیش تموم میشه اونوقت تازه می خواد برای بورد بخونه

خداجون بابامو برام سالم نگهدار  تا سایه ش از سرمون کم نشه

مامانم خیلی همراهی میکنه تا بابام تو درساش موفق بشه

خداجون مامانمم سالم نگهداری کن هردوتاشونو خیلی دوست دارم

تا که مامان میز غذا رو حاضر میکنه باز با صدای ناراحت به مامانم میگم بابایی نیومده غذا سرد نشه؟!!

ماجرای دیگه اینکه وقتی میرم خونه ی پدر بزرگ اینا اصلا دلم نمی خواد برگردیم

زمانی که مامانم لباسامو میاره بپوشم میزنم زیر گریه

گاهی هم که گریه نمی کنم بغزم میگیره لبام ورچیده میشه

همه متوجه من میشن

دیگه اینکه از کفش بزرگترها مخصوصا پاشنه بلند خیلی خوشم میاد یواشکی همچین که مامان نفهمه می پوشم اصلا هم نمی افتم تلق تلق که صدا میده کیییییییییییف می کنم

راستی کتاب داستان خریدم  ورق میزنم مامانم برام می خونه همشو یادم میمونه

دیگه.................... بای



 
comment نظرات ()

 
اسب
نویسنده : یاس و مادر بزرگ - ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ،۱۳۸۸
 

سلام

همه خوبین؟

منم خوبم

اتفاق جدیدی نیست جز اینکه من عاشق اسب و سوار کاری شدم

امیرآقا سوار کار خوبیه به همین دلیل ما هم چند باری رفتیم باشگاه سوار کاری

پیش خودمون بمونه من هم اسب رو دوست دارم و هم اینکه ازش می ترسم

اما یک اسب کوچولو ی خوشگل  با کمک امیراقا سوار شدم  خیلی با حال بود

ازون به بعد خونه ی خودمون یا هر جایی که هستم دنبال اسب و اسباب بازی هایی که نشونی از اسب داشته باشه  می گردم

جالب اینکه همه ی بزرگترام سعی می کنن منو با اسب خوشحال کنن

بابام برام یک اسب خرید دیگه.....................از همین حرفا

راستی اسباب بازی فکری خیلی مغزمو راه می ندازه یه عالمه وقتمو به خودش مشغول می کنه

مامانم از پرورش فکری کودکان برام تهییه کرده

یه خبر دیگه ........اینکه عروسکم لباسش پاره شده بود رفته بودم خونه ی مانی و با کمک مانی براش لباس قشنگی دوختیم

راستی داشت یادم میرفت این مانی خیاطی وارد نیست اما ازبس منو دوست داره

برای منم لباس می دوزه مثلا یک پالتو برام دوخت......دیگه دیگه.......بلوزو شلوار راحت برام دوخت ..........دیگه دیگه یک جلیقه برام بافت .......دیگه ...........اسم آشپزیه مانی جلیز بلیزه!!!!!!!!!!!!!!!

من از تلفن میگم مانی جون دوستت دارم برام جلیز بلیز درست کردی؟ حاضر بشم با مامان بیام؟

وقتی غذا می پزه از صدای جلیز بلیز قابلمه ی مانی خوشم میاد

مخصوصا وقتی منو بقل می کنه و با همدیگه توی ظرف غذا رو می بینیم

آخیییییییییییییش چه با صفاست اون لحظه ای که با هم تو آشپز خونه چیزی جلیز بلیزی چیزی می خوریم

شب خوش

 

 


 
comment نظرات ()

 
سلامو صد سلام به همه...........من دوساله شدم
نویسنده : یاس و مادر بزرگ - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۸
 

سلام به همه شما ها که مطلب منو می خونید

من  یاس ٢ ساله شدم شکر خدا که سالم و سر حالم راستی شما میدونید چرا تولد نگرفتیم؟

آخه درست شب عاشورای امام حسین  ع بود مامان و بابام با همدیگه قرار گذاشتن که جشن تولد منو در فرصت بعدی بر پا کنن

حالا کمی از خودم براتون بگم

نمیدونید چه خبره ! اولآ که از طوطیه دایی حمید اینا با هوش ترم .

چون هر کلمه یا شعر و یا صحبتی که اطرافیانم باهم یا با من دارن من همشونو می تونم تکرار کنم 

تقریبا بیشتر معنی اونا رو هم می فهمم

ولی حرفای مادر بزرگامو و بابا بررگامو خوب خوب می فهمم و هیچوقت فراموش نمی کنم

انگار فرو میره تو مغزم  من اونارو خیلی دوست دارم با شیش تایی شون دوستم

البته با مهدی بابا و مانی دوست ترم یعنی با بابای مامانم و مامان بابام

راستی میدونین من چندتا مادربزرگ دارم؟....۴تا مادربزرگ دارم

٢تا پدر بزرگ دارم .......بگین ماشالا آخه توی این سالهای صرفه جویی و قهتی من ۶تا ثروت بزرگ دارم خدا اونا رو حفظشون کنه

مادر بزرگ مامان مصی و مادر بزرگ بابام و مادر بابام و مادر مامانم

پدر بابام و پدر مامانم

با همشون دوستم ولی هیچوقت نمی تونم یک جا همشونو ببینم

هر روز صبح که بیدار میشم دلم برای یکیشون تنگ میشه

راستی یک خبر تازه ..............من تلفنی با اونا می تونم صحبت کنم وقتی دلم تنک میشه به همشون یکی یکی زنگ میزنم

تازگی ها مثل مانی می خندم و مثل بابا مهدی راه میرم دستامو میگذارم پشت کمرمو دورتادور اطاقم راه میرم

یه راز مهم دارم که مشکل من اینروزا همینه میتونین کمکم کنین؟

به کسی نگینا!.........

نمی دونم چیکار کنم که زود به دستشویی خودمو برسونم همیشه دیر میشه واسه همین مامانم منو پوشک می پوشونه .........واییییییییی آبروم رفت

البته چند روزی هست  توی خونه که هستیم نمی پوشم

دیگه ..........دیگه چی بگم براتون..........خیلی حرفا گفتما...........!

عکسای جدیدمو بزودی میگذارم  این مانی جون سرش شلوغه و اینروزا کمتر وبلاگ منو بروز میکنه دعا کنین خدا کمکش کنه تا زود زود بیاد

فعلآ خدا پاپس!!!!!!!!!!!!!!!!


 
comment نظرات ()